بسم ربّ شهر رمضان
بعد از شستن ظرف های سحری، لَم داده بودم به پایه کاناپه و داشتم قُلُپ قُلُپ آب را وارد حلقم می کردم که با شنیدن صدای تقریبا بلند الله اکبر از تلویزیون، چشمانم به گشادترین حد ممکن رسید، حلقم در جا قفل شد و دهانم آماده بود که مثل یک فواره عمل کرده و تمام آب هایی را که در راه رسیدن به حلقم بودند، به سقف خانه بپاشد. که همین چشمان گشاد شده به سمت گوشه تلویزیون چرخید و عبارت ملکوتی[!] "اذان صبح به افق تهران" را خواند! راه حلق باز شد! چشم ها با خیال راحت بسته شد! و عمل آبرسانی بدون تلفات مادی به سرانجام رسید!
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی