
به نام خدا آن موقع پدرجان پنج شش سالش بود. می گوید به همراه عموجانم که فقط یک سال بزرگتر از باباجان هست، رفته بودند جلوی گاری تخم مرغ رنگی فروشی! باباجان می گوید آن روزها تخم مرغ رنگی ها را روی گاری می فروختند و بچه ها هم عاشق تخم مرغ رنگی بودند. و گاهی با تخم مرغ رنگی هاشان باهم مسابقه می دادند. پدرجان و عموجان پولی برای خرید تخم مرغ رنگی نداشتند، می روند جلوی گاری و وقتی سر عمو تخم مرغ رنگی فروش شلوغ می شود، باباجان یک دانه برمیدارد و می گذارد توی جیبش! با عموجان برمی گردند و سر آن یک تخم مرغ دعوایشان می شود که چه کسی آن را بردارد. آخرسر تصمیم می گیرند، دوباره بروند و یکی هم عموجان بردارد. ...
ادامه مطلب